تبليغاتX
•:*¨`*عشق در آسمان*¨`*:•


•:*¨`*عشق در آسمان*¨`*:•

درد و دل
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
نمیدونم اسمشو چی بذارم؛ درد و دل ؛ گلایه ...  
 ؛ یه جورایی حقایق زندگیمون هم هست ولی...
نه میشه منکرش شد نه میشه باهاش کنار اومد
 طرف صحبتم هم همونی هست که وقتی دلم پره میرم سراغش ،.

پس بار الهی؛
 شرمسارم  ؛ روسیاهم ؛ولی دل خون و پر ضجه
آمدم با صد گلایه

خداوندا
تو در قرآن جاویدت هزاران بار آوردی  .
 این دغل بازان ؛سر انجامی به جز بدبختی و نکبت نخواهند داشت،
ولی من دیده ام؛ به چشم خود؛ بنی آدم نمایی ...
 که با خون دل این مردم بدبخت و آواره ؛ بهشت وکاخ نامردی بنا کرده .

خداوندا!
خودت  گفتی  اگر ؛اهریمن شهوت بر انسان حکم فرما شد
که شد ابلیس بی پروا؛ که شد همزاد این شیطان
 تواو را با صلیب قهر خود مصلوب می سازی،
ولی من دیده ام ؛ آری دوباره دیده ام ؛
 با صد هزاران شرم و افسوس و پر از خجلت
دو چشم هیز و شیطانی  فرزندی؛ که شد بازیچه ابلیس  ...
 وبر اندام لخت مادرش گستاخ و بی پروا و حتی با ولع
میلرزد و میسوزد و  مستانه میخندد

خداوندا ...
چرا باید چنین باشد
گناه نسل ما این بود ؟ چرا ما طفل این نسلیم
چرا این اشرف خلقت ؛شده منفور و بی احساس
شده دربند این ابلیس بد فرجام
چرا ما ؟ چرااا؛؛چرا قربانی این عصر منفوریم ؟

خداوندا ...
چقدر محتاج یک عدلیم
همان عدل علی ؛داد علی ؛ خشم علی؛عشق علی
اگر میبود و ما هم نیز ...؛
اگر همراه او بودیم ؛ نه از جنس خوارج های بی ایمان
 دگر دنیا گلستان بود. 
همین


نويسنده: جوجو مورخ: دوشنبه ششم خرداد 1387
|+|

امروز دیگر آن  رویا پرداز همیشگی  نیستم 
امروز.. به دنبال چشم اندازی در افق  دوردست  هم  نمیگردم  
امروز به خاکی می اندیشم  که در کف دارم  .
و اینکه خمیر مایه ی  کالبد  زمینی من است 
که وقتی شکل گرفت و شد انسان نامی
در بدو تولد؛ آدمیت را؛ عشق را  کشت
کاری به داستان ادم و حوا هم  ندارم؛ یا هابیل و قابیل و..... 
گفتم که ؛آدمیت را همینان به سفره گرفتند و گرفتیم تا به امروز
ولی خوب که نگاهش  میکنم ؛ همین یک مشت خاک را میگویم 

 میبینم هنوز پاک است و به همان رنگ و شکل ؛به خود میبالم و احساس غرور میکنم
چرا که ... نه بر باد رفت ؛و نه رنگ باخت  
امروز  دلم میخواهد
وقتی مشتی خاک در کف دارم ؛همراه  من هم ؛مشتی خاک در کف داشته باشد
شاید یادمان بماند که مثال همین خاک ؛نه رنگ عوض کنیم ؛ نه هم را فراموش 
خاکی باشیم و همراه ؛ تا آخرین دم
و دوباره باز گردیم  میان همین خاک ؛با عشق؛ با رغبت؛ با غرور .
میبینید لحن حرف زدنم چقدر ساده شده . میخواهم همیشه همین باشم .همیشه .همین

 


نويسنده: جوجو مورخ: شنبه چهارم خرداد 1387
|+|

به دیدنت می آیم تا یاسهای خانه ات را به تماشای سکوت شبانه هایم ،مهمان کنم
 که با نفس یاسهای تو ،لمس تپش های عشق ،خواستنی تر است.
شکوه نخواهم کرد؛؛ نه از نا مردمی ها و نه از گم شدن ها.
می خواهم برایت از تولدی دوباره بگویم.
از طلوعی که به هیچ غروبی پیوند نخواهد خورد.
 می خواهم نشانی سبز ترین باغ خدا را در گوش تو زمزمه کنم
 و تو قول می دهی که این راز بزرگ بین حس من و ذهن تو می ماند؛
می دانم.می آیم تا ثانیه های بیمار مرا با لبخند های بی انتهایت به رفتن  و رفتن و رفتن 
بدون لحظه ای درنگ که قدمها را به نیستی می کشاند،بخوانی.
نه قهوه می خواهم،نه غزل.
نه سکوت می خواهم ،نه آواز.
تو را می خوهم،؛؛عشق را ؛؛،لبخندت را و زمزمه هایت را...
 

من سپردم زورق خود را به آن طوفان و گفتم هر چه بادا باد

اونی که دوسش داری...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ختم کلام اینکه.......
دیگر دوست دارم بدانم  ....
  که اگر هستی ؛؛  اگر میمانی ؛؛ که اگر می آیی .. قاصدک را به صداقت پرکّن؛؛ وبه بادش بسپار
 چشم میدوزم به بی کران آبی  و منتظرم تا باد وزان  ؛؛ پیغام قاصدک را برایم بیاورد
منتظرم ؛؛همین
 


نويسنده: جوجو مورخ: دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
|+|
روزگاری رازِ زیبایی زنبق ها را نمی دانستم
دستم به دستگیره ی دل سپردن نمی رسید
چشم چکامه هایم ضعیف بود!
پس با عینکی از جنسِ عشق به آسمان نگاه کردم
به باغ و بلوغ .. بوسه و بی حصاری .. آواز!
به پولک سرخ ماهی تنگ!
به چهره ام در آینه ترک دار!
نگاه کردم و دانستم!دانستم که جهان....،
کوچکتر از کره درس جغرافی دبستان است
دانستم که کلید ِ تمام قفلهای ناگشوده ی دنیا،
همه این سالها در جیب من بود و بی خبر بودم
دانستم که می شود با یک چوب کبریت،
خورشید ِ عظیمی را در آسمان روشن کرد
دانستم که گذشتن از گناه روزگار آسان است

 

حالا از پس همین عینک به زندگی نگاه می کنم
در پس ِ همین عینک می گریم
از پس همین عینک عاشق میشوم
و در پس ِ همین عینک خواهم مرد

 

و کلام آخر اینکه...
اگر در صحنه ی بازی روزگار ...
شدم بازیگر دستان این مردان بازیگیر
اگر میسوزم از کبریت یک واژه
و میخوابم بروی بستر اشکم
بدان میمانم و هستم برای فرصتی تازه
برای رسم یک تصنیف نو.
حرف عشق ؛؛ حرف دل ؛؛حرف تمام عاشقان. همین

 


نويسنده: جوجو مورخ: پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
|+|

 

این روز ها در یک خواب زمستانی فلسفی فرو رفته ام حالا دیگر از جنس تنهایی شدم .
هرگزچشم براه بهشتی در پایان گذرگاه عمر نبودم و نیستم که هر جا می روم آسمان بالای سرم را هم با خود برده ام ، چشمه را که یافتم حرف زدن را فراموش کردم و به لکنت افتادم و این همه جهنمی است که پیش رو دارم ، من سزوار این تقدیرم ؟

بیخود و ناخواسته عضو پیوسته اندوهم ، و مدام پشت چراغ قرمزلحظه های از دست رفته ، عمر پر پر شده را بر باد می دهم ، دریغ ازطعم خوش حتی آرزوی محال ، نا امیدی سهم من ازبودن تکراری است .
از دل جا مانده ام ، این زندگی مرا از جا در می برد ، کاش می شد که سر به صحرا می گذاشتم و با گلو یی که تاب فوران صدا را هم ندارد بلند بلند می خواندم ،

در این صحرا مرا گرما گرفته
غم عالم مرا تنها گرفته

 


نويسنده: جوجو مورخ: سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
|+|

وقتی مشق عشق را با قلمی به رنگ سپید بر پیکر سیاه روزگار می نویسی باید بدانی که روزگار هم لکه ننگ سیاهی بر دامن تو ترسیم خواهد کرد. لکه ای که با هیچ آبی پاک نخواهد شد مگر با معجونی از مرگ و زمان!

من طالب عشقی اساطیری نبودم و نیستم....

من نه تصور حقارت را می کردم و نه خیال عظمت. هدف چه بود؟ می دانم و نمی دانم جواب نیست ! جواب ذکر هدفی هم نیست! هرچه بود و هست به همین جواب اکتفا کن.هدف هرچه بود بدست نیامد.جواب این است.عین حقیقت! هرچه کاشتیم پاییز برداشت کرد. باد برد... آتش سوزاند...


نويسنده: جوجو مورخ: شنبه هفتم اردیبهشت 1387
|+|

حاضرم شب و روز، روز و شب به جای سياه پوستان مصری کار کنم.

 يک تنه هزار هزار هرم بسازم...................

هزار هزار بار در زير سنگ های سنگين کينه مند ، له شوم...................

.هزار هزار شب اشک بريزم.........................................................

.و غم تمامی انسان های تاريخ را زندگی کنم......

به جای مسيح به صليب کشيده شوم و به جای يونس هزار هزار شب در دل نهنگ آرام

آرام اشک بريزم!

 اما خدا

ای دوست داشتنی ترين معنای بودنم..................

ای بزرگ بی همتای غير کلمه

دريابم......................

در آغوشم گير.....................................

بگذار اشک هايم تمامی صورتم را به پهنا خيس کند.............

بگذار آرام شوم..........................

بگذار آن قدر بغض های تلنبار شده ام را بشکنم تا نفس های بريده ام ثابت شوند

من .......................من .......من فقط ۲۶ سال دارم.......کم نيست......خود نيز به

تلخی آگاهم  که پير شده ام. می دانم که سياه شده ام. می دانم تکراری و احمق و

نا مهربانم.

 اما خدا ، قلب کوچکم از هجوم اين همه غم فشرده است.  بگذار نفس

بکشم. اين همه عشق...... اين همه معنا برای من حقيری چون من کمی (؟) زياد

است!

ای.....آشپرباشی مهربانم، نمکش را کمی کم کن!

 ______ که او در زمين خون ريزی و تباه کاری می کند و هيچ از رازی که تودر دل

داری آگاه نخواهد شد ( ؟ ) ______

به واضح ترين شکل ممکن، تمامی سال ها و آدم ها، آرزو و روزهای پيش را به ياد

می آورم.

تمامی کارهای نکرده و سوال های فراموش شده ام را خوب خوب می دانم.

تمامی لحظاتی را که به آسانی ،به بهايی فراموش شده از دست داده ام و تمامی

آدم هايی را که گاهی خودخواهانه رنجاند ه ام.

مسيح من.......................

ای عشق مطلق........................

ای خالق اهورايی بال سنجاقک !

بگذار خودخواهانه ترين خواسته ای را که يک بنده می تواند داشته باشد بگويم

روزهايم را، ثانيه هام را، خاطراتم را و آدم های دوست داشتنی ام را از من مگير!

بهار که می آيد ، قلبم سرشار از ترسی مکرر و وحشتی ناتمام ؛ تند تر می زند.

سرگشته و حيران، هر روز ساعت ها به تکراری وهم آور

میانديشم.............................

خدايا

من از مردن در نا آگاهی سخت هراسانم

 من از تکراری شدن

از سخت شدن

از بزرگ شدن

از سياه شدن

از عرف

از سياست

از کنايه

از هر چيزی که عشق نباشد

و از هر آنچه که به تو ربطی پيدا نکند

خداوندا

حول حالنا الی احسن الحال

خداوندا

ای ساده ترين پيچيدگی موجود

صدايم را بگير از من، هر زمان که خواست آدم های دوست داشتنی ام را برنجاند

دستانم را ناتوان کن، اگر خواستند چيزی تهی بنگارند

چشمانم را ببند، اگر خواستند مصلحت بين شوند

آه!

 ای  خدای  مورچه های  خيس  دانه  به  پشت  در  زير  باران !

قلب کوچکم را هيچ وقت بزرگ نکن

بگذار زود گريه کنم

بگذار به همه چيز بخندم

وحتی کودکانه و همچون بره ای شاد، به دور از منطق و مصلحت، همه را دوست

داشته باشم

ناتوانم کن از فهميدن تمامی چيزهای که دورم می کند از من!

برهانم  از  اين  غم  ِ  مهلک  ِمردن  در  هيچ !


نويسنده: جوجو مورخ: پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
|+|
 

 

 

دلم تنگ است ...

                          دلم تنگ است ...

                           دلم اندازه حجم قفس تنگ است ...

                                                                 سکوت از کوچه لبریز است ...

 

                               صدایم خیس و بارانی است ...

 

بگذار صادقانه بگویم خسته ام...

بگذار صادقانه بگویم دگر شکسته ام........بیزار از خود و از شب و از سیاهی.... 

 دیگر مجالی برای نفس کشیدن نیست ......

 دیگر نویدی برای گریستن نیست. اینجا تمام غمها دست دوستی بر من میزنند .....

 اینجا دلم درانتظار کیست....؟

   من میمانم میدانم میسوزم من میمانم میدانم میپوسم.

دل خوش میکنم که غمها نابودمیشوند ... 

 بیهوده نشسته ام.................!   در این اتاق هیچ راه عبور نیست....... 

توی ثانیه های غصه و دردیک دل و تنها میمونم .....

  دل خوشم با این سیاهی و با این شب ای دل هر جور میخواهی گریه کن. من تو را

 تنها گذارم تو گریه کن....!


نويسنده: جوجو مورخ: پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
|+|

  

 

اتاق شلوغ بود .کاغذ ها اتاق را فرش کرد بودند .تصمیم گرفته بودم که که برای مدتی کتاب خواندن هایم را

 

کنار بگذارم دنکیشوت را  که نصفه خوانده بودم و ول کرده بودم روی فرش پهن بود  فروغ نیمه باز بود

 

وکاغذ هایی که گاهی رویشان  چیزی نوشته بودم .

انگار می خندیدند به ا حساسات کودکانه من .نامه های ارسال نشده به خدا .عشق های زیر زیرکی و اشک

 

های پنهانی را از روی زمین برمی داشتم و راهی سطل زباله می کردم .ماژیک را برداشتم و روی تقویم به

 

  روی امروز خط کشیدم .خط کشیدم تا یادم باشد که این نیز بگذرد.

 

 خط کشیدم تا یادم باشد که امروزی که رفت دیگر بر نخواهد گشت  .

 

کتاب ها را روی قفسه گذاشتم ناگهان از میان هجوم کتاب ها و مجلات و کاغذ ها یک دفتر به سمت زمین پرتاب و روی پایم افتاد .

 

دردناک بود با این که قطرش زیاد نبود اما وجودم را به درد آورده بودچه بود در این دفتر که این قدر حجیم و سنگینش کرده بود.

 

 دفتر را برداشتم و نگاهی به آن کردم چه اشنا بود اما چه قدر دور .آرام آرام ورق زدم و چشمانم به تاریخ ها و نوشته ها افتاد .یادم آمد این دفتر خاطراتم بود .

 

پس این اشک ها و و خنده ها و هوار های من بود که این قدر سنگین و اشنا بود .

 

ورق می زدم و خاطراتم را مرور می کردم گاهی می خندیدم گاهی می گریستم گاهی هم  لجم می گرفت

 

خاطرات تلخ و شیرین بودند اما مهم نبود مهم این بود که هر کدام سهمی از زندگی من بودند سهمی از وجو من بودند و من امروز می خندم به روزهای گذشته،

 به دفتر خاطرات خاک خورده .

 

با خود فکر کردم چه اهمیتی دارد که خودکار بر دارم وروی دفترم بنویسم که دیشب آنقدرگریسته بود و دیشب

 

آن قدر درد داشتم که نتوانستم بخوابم و آن قدر به خودم پیچیدم که صبح شد .

 

گرچه نوشتن خاطرات گاهی بی ا همیت می شود اما گاهی دلت بی اهمیت ها را دوست دارد و  چه قدر این

 

روزها نسبت به دلم بی تفاوت  هستم ................اتاق تقریبا مرتب شده بود ......................شاید دوباره

 

روزهایم را روی کاغذ ثبت کنم تا شاید یک روز دیگر که مشغول مرتب کردن اتاق می شوم تمام احساسات و تمام ان چه در وجودم است را در یک آن تجربه کنم ..................

 

 

 

 

شاید روزی
 سرخی شقایق فرداها شویم
 یا نقش و نگار پر پروانه ی دوران ها
 شاید
 قاصدکی رقصان شویم
 بازیچه ی دست کودکان کودکهای خود شویم
شاید
 نمی دانم
 قلبم گواهی می دهد
 گردونه می گردد

 


نويسنده: جوجو مورخ: سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
|+|
نگاهم مدام عوض می شود

 

نگاهم مدام عوض می شود.مثلا امشب به کوک ساعت نیاز ندارم.درک خروس همسایه را از آمدن سحر جدی خواهم گرفت!

فردا به جای آدم ها به راه ها و جاده هایی که قدم ها را به انتظار نشسته اند نگاه می کنم.

به شاخه ای که می داند گنجشکی قرار است روی آن لانه بسازد وبه باد که بال کبوتری را به بازی خواهد گرفت.

فردا صحنه ای غم انگیز منتظر گریه نشسته و قهقهه خنده ای در حنجره ای مانده تا پای مردی شیک پوش و جدی

روی پوست موزی لیز بخورد وبچه ای از خنده ریسه برود!

چرا تا به حال به این فکر نکرده بودم که شن های ساحل روی هم تلنبار شده اند تا دریا تمام شود؟

نگاهم فردا به پلی خواهد بود که زمستان ها برای سیلاب شکلک در می آورد.

به کلاغی که بدون چتر زیر باران راه می رود و به چمن هایی که پاهای بدون کفش کبوترها را قلقلک می دهند!

فردا به ماهیگیر نگاه نمیکنم چرا فکر نکنم که ماهی به قلاب ماهیگیری زل خواهد زد.

فردا به پروانه ای نگاه کن که حاضر است لای دفتر خاطرات تو خشک شود.

چرا فکر نکنم مثنوی سال ها آماده بود تا مولوی آن را بسراید؟

وترانه ها به دنبال خواننده می گردند؟

آن درخت می دانست که روزی چوبی باریک در دست بتهوون خواهد شد تا به کمک آن سمفونی شماره ۹

را رهبری کند و جاودانه باشد.

تو هم به بعد ظهر فردا نگاه کن که دو فنجان چای و لیمو و گپی دوستانه آن را به غروب می رساند.

فردا روزی دیگر است و نگاهم میتواند عوض شود در حالی که چشم هایم همیشه میشی باقی خواهد ماند!


نويسنده: جوجو مورخ: یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه









نگاهم مدام عوض می شود

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie