حاضرم شب و روز، روز و شب به جای سياه پوستان مصری کار کنم.
يک تنه هزار هزار هرم بسازم...................
هزار هزار بار در زير سنگ های سنگين کينه مند ، له شوم...................
.هزار هزار شب اشک بريزم.........................................................
.و غم تمامی انسان های تاريخ را زندگی کنم......
به جای مسيح به صليب کشيده شوم و به جای يونس هزار هزار شب در دل نهنگ آرام
آرام اشک بريزم!
اما خدا
ای دوست داشتنی ترين معنای بودنم..................
ای بزرگ بی همتای غير کلمه
دريابم......................
در آغوشم گير.....................................
بگذار اشک هايم تمامی صورتم را به پهنا خيس کند.............
بگذار آرام شوم..........................
بگذار آن قدر بغض های تلنبار شده ام را بشکنم تا نفس های بريده ام ثابت شوند
من .......................من .......من فقط ۲۶ سال دارم.......کم نيست......خود نيز به
تلخی آگاهم که پير شده ام. می دانم که سياه شده ام. می دانم تکراری و احمق و
نا مهربانم.
اما خدا ، قلب کوچکم از هجوم اين همه غم فشرده است. بگذار نفس
بکشم. اين همه عشق...... اين همه معنا برای من حقيری چون من کمی (؟) زياد
است!
ای.....آشپرباشی مهربانم، نمکش را کمی کم کن!
______ که او در زمين خون ريزی و تباه کاری می کند و هيچ از رازی که تودر دل
داری آگاه نخواهد شد ( ؟ ) ______
به واضح ترين شکل ممکن، تمامی سال ها و آدم ها، آرزو و روزهای پيش را به ياد
می آورم.
تمامی کارهای نکرده و سوال های فراموش شده ام را خوب خوب می دانم.
تمامی لحظاتی را که به آسانی ،به بهايی فراموش شده از دست داده ام و تمامی
آدم هايی را که گاهی خودخواهانه رنجاند ه ام.
مسيح من.......................
ای عشق مطلق........................
ای خالق اهورايی بال سنجاقک !
بگذار خودخواهانه ترين خواسته ای را که يک بنده می تواند داشته باشد بگويم
روزهايم را، ثانيه هام را، خاطراتم را و آدم های دوست داشتنی ام را از من مگير!
بهار که می آيد ، قلبم سرشار از ترسی مکرر و وحشتی ناتمام ؛ تند تر می زند.
سرگشته و حيران، هر روز ساعت ها به تکراری وهم آور
میانديشم.............................
خدايا
من از مردن در نا آگاهی سخت هراسانم
من از تکراری شدن
از سخت شدن
از بزرگ شدن
از سياه شدن
از عرف
از سياست
از کنايه
از هر چيزی که عشق نباشد
و از هر آنچه که به تو ربطی پيدا نکند
خداوندا
حول حالنا الی احسن الحال
خداوندا
ای ساده ترين پيچيدگی موجود
صدايم را بگير از من، هر زمان که خواست آدم های دوست داشتنی ام را برنجاند
دستانم را ناتوان کن، اگر خواستند چيزی تهی بنگارند
چشمانم را ببند، اگر خواستند مصلحت بين شوند
آه!
ای خدای مورچه های خيس دانه به پشت در زير باران !
قلب کوچکم را هيچ وقت بزرگ نکن
بگذار زود گريه کنم
بگذار به همه چيز بخندم
وحتی کودکانه و همچون بره ای شاد، به دور از منطق و مصلحت، همه را دوست
داشته باشم
ناتوانم کن از فهميدن تمامی چيزهای که دورم می کند از من!
برهانم از اين غم ِ مهلک ِمردن در هيچ !